تبليغاتX
کفــــــــــــــــــر نامــــه من

کفــــــــــــــــــر نامــــه من

کـــــــــفر نامه من

شبي مست رفتم اندر ويرانه اي
ناگهان چشمم بيافتاد اندر خانه اي نرم نرمك پيش رفتم در كنار پنجره تا كه ديدم صحنه ي ديوانه اي
پيرمردي كور و فلج درگوشه اي
مادري مات و پريشان همچنان پروانه اي
پسرك از سوز سرما ميزند دندان به هم
دختري مشغول عيش و نوش با بيگانه اي
پس از ان سوگند خوردم مست نروم بر در خانه اي
تا كه بينم دختري عفت فروشد بهر نان خانه اي
+ نوشته شده در  یکشنبه 5 فروردین1386ساعت 21:7  توسط عشق باز خسته  | 

... و ديگر نپرس ... از مردی که می گريد... زنی که به همه می خندد.
... کودکی گريان به دنبال سينه ی مادر... مادر در جهنمی از مردان... پدر در بهشت خدا ... گرداگردش ملائک در پرواز...!!!
و من خندان و حيران از قدرت این و ذلت آن ... و این است خواست خدايان...
و ديگر نپرس ...
از آن طفل ... طعم مادر را...
از آن زن ... رحیم را...
از آن درد ... ايمان را...
از آن فقر ... رحمان را...
از آن افیون... علت را...
و از من... نامم را...

... زيرا که خداوند در راه است... شخصاً به ديدارمان می آيد...

از او بپرس... و بدان که نمی داند...
... او نيز نامش را...

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 فروردین1386ساعت 20:44  توسط عشق باز خسته  | 

تولد!! روزی که هیچگاه نفهمیدم برای چی باید خوشحال باشم!!!
پدر آن شب اگر خوش خلوتی پیدا نمی کردی
تو ای مادر اگر شوخ چشمی ها نمی کردی
تو هم ای آتش شهوت شرر بر پا نمی کردی
کنون من هم به دنیا بی نشان بودم

پدر آن شب جنایت کرده ای شاید نمی دانی
به دنیایم هدایت کرده ای شاید نمی دانی
از این بایت خیانت کرده ای شاید نمی دانی 
 
من زاده ي شهوت شبي چركينم
در مذهب عشق ، كافري بي دينم
آثار شب زفاف كامي است پليد
خوني كه فسرده در دل خونينم
من اشك سكوت مرده در فريادم
داد ي سر و پاشكسته ، در بي دادم
اينها همه هيچ ... اي خداي شب عشق
نام شب عشق را كه برد از يادم ؟
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 5 فروردین1386ساعت 16:23  توسط عشق باز خسته  | 

 خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»

 
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»


خدا لبخندي زد و پاسخ داد:


« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري

از من بپرسي؟»


من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»

 
خدا جواب داد....


« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر

 بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»

 
«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و

 سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره

باز يابند»


«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند

 به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»


«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به

گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»


دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....


سپس من سؤال كردم:


«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»


خدا پاسخ داد:


« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد.

 تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد

عشق ورزيدن واقع شوند»


« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»

 
«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»


« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي

 ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»


« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي

 است كه نيازمند كمترين ها است»


« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما

 هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»

 
« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را

متفاوت ببينند»


« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»


باافتادگي خطاب به خدا گفتم:


« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»


و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»

 
خدا لبخندي زد و گفت...


«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»

 
« هميشه»

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 19:12  توسط عشق باز خسته  |